حكيم ابوالقاسم فردوسى
878
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
به دو راهبر گفت كاى پادشاه * دلت شد به فرزند خود بر گواه يكى بنده را گفت شاه اردشير * كه رو گوى ايشان بچوگان بگير همى باش با كودكان تازه روى * بچوگان بپيش من انداز گوى ازان كودكان تا كه آيد دلير * ميان سواران بكردار شير ز ديدار من گوى بيرون برد * ازين انجمن كس بكس نشمرد بود بىگمان پاك فرزند من * ز تخم و بر و پاك پيوند من بفرمان بشد بندهء شهريار * بزد گوى و افگند پيش سوار دوان كودكان از پى او چو تير * چو گشتند نزديك با اردشير بماندند ناكام بر جاى خويش * چو شاپور گرد اندر آمد بپيش ز پيش پدر گوى بربود و برد * چو شد دور مر كودكان را سپرد ز شادى چنان شد دل اردشير * كه گردد جوان مردم گشته پير سوارانش از خاك برداشتند * همى دست بر دست بگذاشتند شهنشاه زان پس گرفتش ببر * همى آفرين خواند بر دادگر سر و چشم و رويش ببوسيد و گفت * كه چونين شگفتى نشايد نهفت بدل هرگز اين ياد نگذاشتم * كه شاپور را كشته پنداشتم چو يزدان مرا شهريارى فزود * ز من در جهان يادگارى فزود بفرمان او بر نيابى گذر * و گر برتر آرى ز خورشيد سر گهر خواست از گنج و دينار خواست * گرانمايه ياقوت بسيار خواست برو زرّ و گوهر بسى ريختند * زبر مشك و عنبر بسى بيختند ز دينار شد تاركش ناپديد * ز گوهر كسى چهرهء او نديد بدستور بر نيز گوهر فشاند * بكرسىء زر پيكرش برنشاند ببخشيد چندان و را خواسته * كه شد كاخ و ايوانش آراسته بفرمود تا دختر اردوان * بايوان شود شاد و روشن روان ببخشيد كرده گناه و را * ز زنگار بزدود ماه و را بياورد فرهنگيان را به شهر * كسى كو ز فرزانگى داشت بهر نوشتن بياموختش پهلوى * نشست سرافرازى و خسروى همان جنگ را گرد كرده عنان * ز بالا بدشمن نمودن سنان ز مى خوردن و بخشش و كار بزم * سپه جستن و كوشش روز رزم و زان پس دگر كرد ميخ درم * همان ميخ دينار و هر بيش و كم بيك روى بد نام شاه اردشير * به روى دگر نام فرّخ وزير گران خوار بد نام دستور شاه * جهان ديده مردى نماينده راه نوشتند برنامهها همچنين * به دو داد فرمان و مهر و نگين ببخشيد گنجى بدرويش مرد * كه خوردش نبودى بجز كاركرد نگه كرد جايى كه بد خارستان * ازو كرد خرّم يكى شارستان كجا گندشاپور خواندى ورا * جزين نام نامى نراندى ورا [ اختر پرسيدن اردشير از كيد هندى ] چو شاپور شد همچو سرو بلند * ز چشم بدش بود بيم گزند